دوست دارم پرواز کنم.

همیشه با خودم فکر می کردم که پرنده های خانگی همه دیوانه اند! چون خورد و خوراک آنها همیشه به راه هست، سرما و گرما اذیت شان نمی کند و در قفس های رنگارنگ و قشنگ جا خوش کرده اند. صاحب ایندسته از پرنده ها از جان خود مایه گذاشته و هیچ چیزی را از آنها  دریغ نمی کنند،شاهد مثال من دوستی بود که مدتی بود پرنده ای را نگهداری می کرد. دوست ما عاشق پرنده اش بود و دائما تر و خشکش می کرد، اگر او را ناراحت و کز کرده می دیدد، عکس العمل نشان داده و به دنبال دارو و درمانش می رفت. گاهی از قفس بیرونش آورده و نوازشش می کرد و خلاصه اینکه در فاصله ۲ متری از کف اتاق قفس را نصب کرده ، یعنی بالای سر خود او را جا داده بود.

اما این پرنده دیوانه وار آرام و قرار نداشت و دائما از این طرف قفس به آنطرف پریده و با منقارش به میله های قفس می زد تا شاید میله ای بشکند و او فرار کند . بعضی مواقع جیغ می کشید و گاهی از این وضعیت اظهار بی حالی و نارضایتی می کرد و چه بسا بارها دوست ما را نفرین می کرد.

با خودم فکر می کردم که چرا؟

بیچاره صاحب پرنده، مگر کم گذاشته؟ بنده خدا که بیشتر از هر کسی به پرنده اش میرسد، قبل از اینکه خودش چیزی بخورد، آب و دانه او را ردیف می کند و من می بینم که با تمام وجودش در خدمت این جانور ده مثقالی بوده و به با محبت و عشق تمام و کمال به دنبال خوبی و خوشی اوست.اما رفتار این پرنده هیچ شباهتی به محبت ندارد و البته من شنیده بودم که محبت، محبت می آورد ولی در ارتباط بین این دو (دوست من و پرنده) محبت فقط یک طرفه هست و بس.

با این اوضاع و احوال من سعی کردم تا به پرنده کوچولو نزدیک بشوم و چند لحظه ایی را با او گفت و شنود کنم .آهسته آهسته به قفس نزدیک شده و دور از چشم صاحب، قفس را پائین آورده و به قیافه ریز و نحیفش خیره می شوم . وای خدای من انگار گریه می کند، آری درست فهمیدم سرش را پائین انداخته و قطرات اشک در چشمانش حلقه زده است. اگر اشتباه نکنم، می خواهد چیزی بگوید، ولی من شروع به حرف زدن می کنم و به او می گویم: شک ندارم که تو دیوانه ایی!

می پرسد: چرا من دیوانه ام؟

می گویم: چرا اینقدر ناسپاسی، قدر محبت را نمی دانی، آب و دانه مفت و مجانی، دور از سرما و گرما و در دمای مطبوع و لذت بخش، نوازش و لانه زیبا و . . .

مگر از بیرون بی خبری که کلی پرنده های بیچاره دائم صبح تا شب ا از محلی به محل دیگر دنبال یک لقمه غذا می گردند و دست آخر هم با خستگی و کوفتگی زیاد به آلونک درهم و بر همشان بر می گردند و در مقابل سرما می لرزند و در جدال با گرما بی حال و بی هوش می شوند. بعضی موقع ها هم بخت با پرنده های بیچاره یاری نمی کند و با تیر کمان بچه های محل زخمی و خون آلود شده و نفس نفس به سمت لانه بر می گردند که با بداقبالی دیگری روبرو شده و تند بادی هستی آنها را با خود برده و خانه خراب شده اند و … اما نمک نشناسی مثل تو با این همه ناز و نعمت، کفران می کنی و گله مندی و …

پست سر هم از این حرفها می زدم که یکدفعه پرنده کوچولو بغش ترکید و داد زد که بس کن دیگه و در حالی که اشک می ریخت، سرش را به دیواره قفس می کوبید و از من می خواست تا برای یک لحظه به حرفهایش گوش دهم .

حقیقتا من از دیدن این صحنه منقلب شده و قبول کردم تا حرفهایش را بشنوم .

پرنده مادر مرده با پرهای رنگینش اشکش را پاک کرد و یک تکانی به خود داد و گفت: آری تو راست می گویی، آب و دانه من مرتب و مرغوب هست و برای تامین آنها هیچ زحمتی نمی کشم، لانه من هم که این قفس باشد، بسیار زیبا و رنگارنگ هست، اصلا میله های این قفس از جنس طلاست، دوست تو هم که صاحب من هست، بی نهایت مهربان و با محبت بوده و من را خیلی دوست دارد و برای خوشحالی من از هیچ کاری دریغ نمی کند و ….

اما من هیچ کدام از این محبت ها را دوست ندارم. من دوست دارم که برای تامین آب و آذوقه ام خودم کار کنم، زحمت بکشم و از دسترنج خودم استفاده بکنم. من زمستان را با همه سردی و یخبندانش دوست دارم، تشنگی و عرق ریزی از فرط گرمای تابستان را دوست دارم. من می خواهم آنقدر بال بزنم که خسته شوم، چون آسایشم را در تلاش و زحمت می بینم، اگر باد و باران  دهها بار لانه ام را خراب کنند، دوباره آن را می سازم ، من دوست دارم که آزاد باشم و آزادی را بر هرچه امکانات و تسهیلات هست، ترجیح می دهم. من اگر آزاد باشم به دیگران هم کمک می کنم و … آیا این دیوانگی است ؟

من که حسابی گیج شده بودم و تحت تاثیر حرفهای این پرنده قرار گرفته بودم، با خجالتی گفتم: نه، نخیر تو دیوانه نیستی، من اشتباه کردم، تو راست می گویی و از او معذرت خواهی کردم.

آری آزادی نعمت بزرگی است حتی برای پرندگان

اخبار مرتبط